من همیشه کتابهایی که از یه نویسنده معروف میشه را دوست ندارم عوضش کتابهای دیگه ش را خوشم میاد. الان » من گنجشک نیستم« از مصطفی مستور میخونم و خیلی بیشتر از » روی ماه خداوند را ببوس« دوستش دارم. داستانش در مورد آدمای یه آسایشگاه روانیه که به قول یکی از همین آدما معلوم نیست چرا آوردنشون اینجا! هیچ کدوم مشکل حادی ندارند و به تعبیر رییس اونجا هر کدوم تو یه چاه گیر کردن یکی تو چاه مرگ ، یکی تو چاه سوال و … دانیال خودشو درگیر یه عالمه سوال بی جواب کرده که چندان غریب هم نیست من خودم خیلی وقتها اینجورم! و خیلی آدم حساس و دوست داشتنیه! یکی از متن هایی که روی میزش نوشته: وقتی نمیتونی قواعد بازی را تغییر بدی، پس خفه شو و بازی کن!
————————–
وقتی به 3 سال گذشته نگاه میکنم با اینکه خیلی اتفاقات ناخوشایند افتاد ولی خیلی چیزها هم یاد گرفتم:
- وقتی یه سیب را می اندازی بالا هزار تا چرخ میخوره تا برسه زمین، پیشاپیش نباید قضاوت کرد یا ترسید از چیزی.
- هیچ وقت نباید اصرار بیجا کرد و به زور چیزی را خواست وگرنه عواقبشم باید بخوای.
- خیلی وقتها نمیشه قواعد بازی را تغییر داد، یاد میگیری همونجوری بازی کنی بدون اینکه حرص بخوری.
و
ناراحت نباش اگه آدما موقع نیاز یادت می افتند. خوشحال باش که مثل شمعی هستی که دنیای تاریکشون را روشن میکنی!


این پست ات را مخصوصا پاراگراف آخرش را خیلی دوست داشتم!
در ضمن موسیقی پیش زمینه زیبای وبلاگ هم نوید روزهای بهتری را می ده! خیلی امید بخشه!
من خودم عاشق این آهنگم و همه چیز همیشه یک شکل باقی نمی مونه، هرچقدرم بد بالاخره تموم میشه من تازه دارم میفهمم